تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

پنجشنبه ست ..توی شهروندم .. مثل هیشه اول می روم سمت ترشی جات ... یکی شان را که هم طمعش خوب است و هم بسته بندی اش خوشگل می گذارم توی سبد زرد رنگی که الان چند ماه است  به جای نایلون گذاشته اند .. بعدش می روم سمت لبنی جات  که می بینم شلوغ شده و نور افکن و  دوربین که  قدشان از بقیه بلند تر است اینطورنشان می دهدکه  فیلمبرداری ست .. بی خیال لبنی جات .. می روم سمت نوشیدنی جات.. یکی از کارگرها خوشحال است .. دارد به دو تا خانومی که توی انبارند می گوید فلانی رفت بزنین برقصین .. آنها هم شروع می کنند به بشکن زدن ..  فکر کنم منظورش رئیس شان  بوده .. بعدش حبوبات جات .. بعدش مواد شوینده  جات و دیگر جات های لازم .. 

توی میوه فروشی ام.. می خواهم کلم قرمز بخرم ترشی درست کنم .. کاش وقت داشتم گل کلم و بادمجون و کرفس و هویج هم می خریدم می شد ترشی درست حسابی درست کرد .. خوب نمی شود دیگر .. چاره چیست .. اصلن همین ترشی کلم قرمز خیلی هم خوب است ..

باا این نایلون های جورواجور  و شانه هایی که در حال سقوط آزادند از پله ها می آیم پایین .. زیر  باران ریزی  که می بارد  خودم را می رسانم به آژانسی که از  فاصله ده متری از نوع نشستن صاحب پشت میزش می شود فهمید ماشین یوخدی !

وَِِر خون به جیگر کن  داره زیر لب زمزمه می کنه واسه خودش : و اینک این تویی زنی تنها در آستانه فصلی سرد .. یک بار.. لال بمیر . دو بار .. ساکت باش ... سه بار .... ده بار .. و اینک این تویی زنی تنها در استانه فصلی سرد ...

موندم تو خیابون منتظر .. بلکه ماشینی پیدا شه این وره ساکت شه ! یک کم نگرانم. مدتیه ورهایم به جان هم نمی افتند .. خیلی مودب  شده اند . با احترام به حرفهای هم گوش می دهند یک نظام سوشیال دموکرات عجیبی بین شان حاکم شده  که نگران کننده ست .. وگرنه تا الان یکی شان حتما این وره رو نشونده ه بود سر جاش !!! 

فکر کنم بار دویست و بیست و هفتم بود  که  بالاخره سوار ماشین شدم ..

+نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت1:7توسط فرناز | |

نشسته ایم دور هم میوه می خوریم من پرتقال پوست می کنم .. خاله " ک "می گوید چند شب است پشت هم در بندر عباس زلزله می آید .. همان لحظه عمه کوچیکه زنگ زده .  گوشی را برداشته ام .. سریع می خواهد گوشی را بدهم به بابا .. بعد کمی گپ، بابا  به عمه می گوید صبر کن بذارم صدات  پخش شه  همه بشنون ... من و مامان و خاله  و شوهرش عمو" ص" گوشهایمان تیز شده .. می گوید توی بندر عباس امشب آماده باش اعلام کرده اند و ملت وحشت زده  بساطشان را جمع کرده اند و رفته اند توی پارک و بیابون بخوابند .. می گوید زنگ زدم بگم فردا یه خبری از ما بگیرین اگه جواب ندادیم بدونین که ما مُردیم ... همه داد می زنیم که ای وای  نه خدا نکنه  و زلزله رو که پیش بینی نمیشه کرد و اینها .... می گوید آره می دونم طوری که نمیشه.. من صد تا جون دارم ... نصف پرتقال را خورده ام ..نصف دیگرش را دارم تعارف می کنم یکی بخورد ..

از آنطرف خاله گوشی رو برداشته و به همه فک و فامیل بندر عباسی زنگ زده ببیند موضوع چقدر صحت دارد ..اول به خواهرش زنگ زده  ایشون تایید کرده که هیچ ، همان موقع داشته وسایل رو جمع می کرده بروند شب را در  پارک سپری کنند ..   بالاخره بابا نصف پرتقال را ازم میگیرد .. بعدش به دختر بزرگش زنگ می زند که شب رو توی خونه آپارتمانی شان نماند و برود خونه دوستش که  چون ویلایی ست بشود راحت تر فرار کرد ..   .. بعدش به دختر کوچیکش  که او هم  با دوستش بروند بیرون توی پارک و خونه نمانند ... خودشان هم بلیط این هفته را کنسل کنند هفته بعد برگردند ... بابا با صورت ورم کرده  از پرتقال می گوید این زلزله نیست  و مربوط می شود به ازمایش های ه س ت ه ا ی و دلیلش هم این است که در یک ساعت مشخص اتفاق می افتد و ... که همه تایید می کنیم.. هر وقت که حرف زلزله می شود امکان ندارد یاد زلزله 69 رودبار نیفتد ..آن موقع 6 سالم بود اما صحنه هایادم هست ....

پوست پرتقال را با چاقو  ریز ریز می کنم و نگاهم به باباست که دارد از زلزله آن سال می گوید .   ..به آن جا رسیده که خودش فرشید رو بغل کرده و مامان  هم من رو  و داریم از توی حیاط خلوت باریکی که اون موقع به حیاط اصلی راه داشت عبور می کنیم ...    


+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت1:2توسط فرناز | |

اینکه آقای پدر جان روزهای تعطیل می رود ماهیگیری ، بعد از 30 سال زندگی مشترک هنوز برای مامان تازگی دارد ..  از وقتی که یادم می آید مامان سر فوتبال دیدن و ماهیگیری رفتن آقای پدر اخمهایش  توی هم می رفت مخصوصا بیشتر وقتی که من طرف آقای پدر را می گرفتم  ... و احتمالن مامان شانس آورده که پسر نشده ام ....امروز که پشت تلفن پرسیدم بابا کجاست گفت  با نامزدش رفته ، کرم جمع کند  .. و این معنی اش این می شود که آقای پدر فردا صبح زووووووود شایدم نصفه شب با نامزدش می رود ماهیگیری و چون فردا بعداز ظهر  تیم محبوب فوتبال دارد ساعت 2 می آید خونه و چون خسته ست نمی آید دنبالم و چون خسته ست و فرشید هم نیست  مامان می آید ...تازه همه اینها منوط بر این است که فردا صبح خواب نمانم ...


نامزد=  رفیق چندین  و چند ساله و پایه ماهیگیری آقای پدر است که  همسر ایشون هم بابا رو نامزد شوهرش صدا می کنه ...

و البته نتیجه گیری اخلاقی اش این می شود که برای خانمها ،حتی برای من با روحیه نصفه و نیمه خانومانه ام و حتی  با اینکه اعتقاد دارم هر آدمی باید عاشقانه یک علاقمندی معقول را دنبال کند، بین نامزد واقعی و نامزد مجازی فرق خاصی وجود ندارد... 

* نوشتن هم مثل تمرین ریاضی که انقدر باید حل کنی تا دستت روان شود  انقدر باید بنویسی تا نشود مثل الان، که از بس مدتی ست کم می نویسم یک ساعت است سر نوشتن همین چند خط گیج و ویج شده ام ...


+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت23:47توسط فرناز | |

الان باید خواب باشم .. که مثلا"  فردا ساعت 7 با نشاط از خواب بیدار شوم ورزش کنم .. می توانم تصور کنم صبح که می شود قیافه ام چه شکلی ست .. عین این آدمهایی که به زور می خواهند کاری انجام دهند .. بعد ورزش می آیم خونه و احتمالا"  به مدت یک ساعت بیهوش می افتم توی تختخواب .. بعدش می آیم پشت میز ... بعدش اون متن رو که الان دو روزه سر یک پاراگراف گیر کرده ترجمه می کنم .. بعدش می روم دانشگاه .. چکیده سمینار  رو تحویل دکتر می دهم .. اگر این بار هم موافقت نکرد همانجا  می نشینم می زنم زیر گریه ... خجالت هم  نه ، نمی کشم  !!!


هم خونه دوم دارد بلند بلند و با هیجان تمام تیتر  روزنامه نمی دونم چی را می خواند .. چقدر گاهی سکوت خوب است ها .. مخصوصا" حالا ..  سکوت جز آن دسته از مواردی ست که آدم  هر چند وقت یکبار هوس می کند ..الن هم که هوس کرده ام باید  بلند  شوم در اتاق راببندم .. دارد  به هم خونه اول می گوید

می دونی اونایی که جدول کار می کنند احمقن؟

هم خونه اول  تند  و عصبانی می گوید یعنی مامان من احمقه  ؟

دومی می گوید خوب بابای منم جدول حل می کنه ..

اولی : اتفاقا" بر عکس اونایی که جدول حل می کنند خیلی باهوشن ..

دومی : چه می دونم اینجا نوشته

اولی :................

در حین اینکه بحث می کنند  کی احمق است کی نیست  در اتاقم را می بندم .. کتاب دفتر های سبز شریعتی را فالگونه باز می کنم :

پر بودم و سیر بودم و لذتم تنها اینکه ..

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هر چه شیرینی و شادی و بازی ست محروم

اما ...

این بس که می فهمم!

خوب است ...

احمق نیستم .


+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت1:42توسط فرناز | |

امسال ایروبیک می روم ..  امروز هم  اولین جلسه ش بود .  یکی دو ساعت دیگر شبیه آدم آهنی ها می شوم این را از درد های خیلی ریزی که توی عضله های  دست و پا و شکم ام  حس می کنم می توانم بفهمم .. خوب معلوم است بعد سه ماه ورزش نکردن اینجوری می شود دیگر .. اما نسبت به پارسال که بعد از دو سال ورزش نکرده بودم دردش کمتر خواهد بود.. حالا باید دید دو ساعت دیگر این آدم آهنی قابلیت انجام دادن چه نوع حرکتهایی را دارد .. از این روزها دوست دارم خوشم بیاید ها .. اما بدم می آید.. زود بگذرند بروند پی کارشان .زنگ در را می زنند .. فکر کنم هم خونه ست ... صبح که می رفت دانشگاه گفت کلید نمی برم ..

.

می گوید غذا سفارش بدیم امشب ؟ می گویم آره بد نیست .. حوصله غذا درست کردن ندارم .. از پشت میز بلند می شوم می روم کنار پنجره ای که رو به چراغ های سو سو زن شهر است دست به سینه  می ایستم.  بلند می گوید چی می خوری ؟ اسپایسی؟ می گویم آره اسپایسی ..  . یکی یکی پشت هم روشن می شوند و هم زمان آسمان تاریک می شود.. چه غروبی شده . پر از دلتنگی های عجیب و غریب .. مخصوصا" که صدای شجریان پسر ازتوی اتاقم می آید:  

شب که می رسد از کناره ها.... شب که می رسد از کناره هااا ..

گریه می کنم با ستاره ها ... گریه می کنم با ستاره ها ..

 

 


+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت16:23توسط فرناز | |

هم خونه خواب است .. توی اتاق خودش .. من هم توی اتاق خودم با یک لیوان بزرگ نسکافه  طبق معمول نشسته ام پشت میز  روی سمیناری  که باید پنجشنبه ارائه بدهم کار می کنم .. به خیلی چیزها فکر می کنم ... به روزهایی که در حین سادگی اش خیلی سخت گذشت .. و به روزهایی که در عین سختی اش ساده  ... می دانی  مثل تابلو های قدیمی روی دیوار که غبار زمان  روی تن شان نشسته  کمرنگ شده ای ..  همیشه بغض نیست که  تبدیل به اشک می شود  ، گاهی اشک است که بغض میشود ...  

 

گاهی شرایط طوری پیش می رود که ترجیح می دهی آن طور که می خواهی زندگی نکنی تا آن طور که می خواهد زندگی کند ..  چه خوب که دین ات لرزید ... نمی لرزید جایمان عوض می شد .. آنوقت تو بودی که از خودت می گذشتی و من آن طور که می خواستم زندگی می کردم ... چه خوب آن که زندگی به میل اش می شود تو باشی و آن که از خودش نگذشته ، من !




+نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت3:13توسط فرناز | |

 صبح است و هوا خوب . یعنی حس خوبی می دهد به آدم .. نسیمی که صورت را نوازش می دهد دوست داری.. و دوست تر داری همینطور قدم بزنی .. بی مقصد باشد بهتر است .. اما خوب می دانی داری میروی دانشگاه ..توی حیاط هم همه یی ست بیا و ببین .. یکی به آن یکی می گوید با این استاد بر نداریااااا .. خفن سخت گیره .. یکی دیگر به آن یکی دیگر می گوید ریاضی 2 رو تابستون بردار و مردونه پاسش کن .. خنده ات می گیرد ..مردونه !!! می روی خدمات دانشجویی .. بعد از آنجا امور مالی .. از کنار صف طویلی که بی شباهت به صف شیر یارانه ای نیست رد می شوی .. ببخشید ... معذرت می خوام .. ببخشید ... یکی از ته صف می گوید خانوم صفه .. انگار   خودم کورم نمی بینم که صفه  ..  می گویم کار بانکی ندارم و داخل می شوم ...  به نیم دقیقه نمی کشد که می آیم بیرون .. یک بو هایی به مشامم می رسد ...  دماغی در حال سوختن است  انگار ..

.

.

 ظهر است و  خیابان شلوغ .. توی مرکز خریدی و از کنار بوتیک ها یکی پس از دیگری رد می شوی .. از کنار مانتو فروشی  که می گذری  یکی شان از پشت ویترین برایت دلبری  می کند ... می روی تست اش می کنی .. خوشت می آید اندازه هم هست .. می دانی خوشحالی اما نمی دانی آفتاب از کدام طرف در آمده که به این راحتی رنگ و مدل و سایز دلخواهت را پیدا کرده ای .. بعد از کفش, مانتو یکی از پردردسر ترین کالاهایی ست که هر گاه قصد خریدش را داری پیدا نمی شود و هر وقت که قصد خریدش را نداری همینطور جلوی چشمهایت مثل علف سبز می شود و تو آی حرص می خوری ..

.

.

.

شب است و  همه جا ساکت .. و  خستگی ست که توی چشمهایت تلو تلو می خورد ...


+نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت0:14توسط فرناز | |

سوز بی جانی که درست از دیروز شروع شده  توی خانه در رفت و آمد است و فعلا" کسی جدی اش نگرفته  ... همه منتظر روزهای آفتابی برگریزان پاییزند ...

یادم رفت بگویم اول از اتاق من شروع کند .. حالا باید بشینم اینجا پشت میز هی چرت بزنم تا اتاق فرشید تمام شود و نوبت به اتاق من برسد ...  به این فکر می کنم اگر موفق نشوم امروز یک ساعت بخوابم آن هم توی  این هوای بارانی خواب آور ، حتما" امشب سردرد خواهم گرفت و خلقمان هم  تنگ می شود و چهره مان عبوس و کلی پروژه درسی بالای سرمان وول خواهد خورد که با یک حرکت دست پراکنده می شوند و ده دقیقه بعدش دوباره بر می گردند سر جایشان  و  باز هی وول می خورند  ..   بعد اینکه اینها  رو پست کردم بالش و پتویم را بر می دارم می روم  اتاق مامان اینا ..  حوصله وزوز پروژه های مزاحم  را ندارم هیچ ...


+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت16:18توسط فرناز | |

آدمی که نفس راحت بکشد خوشبخت است . حتی اگر عینکی باشد ...


+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت11:47توسط فرناز | |

دیشب همین موقع ها بود دل درد بدی سراغم اومد .. تا صبح زوزه کشیدم و به خودم پیچیدم .کابوس می دیدم .. سردم بود . خواستم هم خونه رو بیدار کنم بریم دکتر. دلم نیامد .. گفتم صبح که شد بیدارش می کنم ... صبح شد اما نتونستم .. یاد حرف مامان می افتم که می گفت آن موقع که دایی دانشجو بود 17 روز توی بیمارستان بستری بود و ما خبر نداشتیم .. دایی جان ما عمرا" به پای شما برسیم اما یه نموره به شما کشیده شدیم .. بی حال و بی رمق لباسم را می پوشم زنگ می زنم آژانس .. آرام قفل در را باز می کنم .. پله ها را مثل پیرزن های 80 ساله می آیم پایین .. روی آخرین پله می نشینم ماشین بیاید .. 10 دقیقه بعدش توی درمانگاهم .. منشی می گوید مریض که آمد بیرون شما برید تو ..

روی تخت کناری هم یکی مثل من خوابیده .. کسی بالای سرش نیست .. او هم مثل من دارد به پدرش می گوید بهش سرم وصل است .فقط آدم بچه ننه ای مثل من اینجور موقع ها مادرش را می خواهد ؟

بعداز ظهر ایران و توران باخبرند مریضم و تنها تنها رفته ام زیر سرم ... می دانم کار باباست .. اول به مامان می گوید بعد به فرشید بعد به مامان بزرگی و هر کس که در خانه را زد و آمد تو ... نگران است خوب ... الان که اینها را می نویسم کمی بهترم. میوه ها را قاچ کرده ام با آب و شکر گذاشته ام بپزد کمپوت شود .. هر چه هست از کمپوتهای بیرون که بهتر است .. هنوز آن طور که باید انرژی ام برنگشته ...می روم قرصهایم را بخورم و بخوابم .


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت0:27توسط فرناز | |

ساعت یک  پی ام است .. یک ساعت قبلش بیدار شد ه ام . شبها که بیدار می مانم تا لنگ ظهر  می خوابم .. زنگ می زنم به محیا قرار امروز را چک کنیم .. یک ربع به پنج مترو صادقیه ... چقدر بدم می آید از مترو.. بعدش سری به نت می زنم .. مثل هر روز ایمیل ها و ... ..

ساعت دو پی ام است .. دی سی می شوم کتابم را بر می دارم می روم روی تخت دراز می کشم .. کجا بودم ؟؟ آها صفحه17  " شاخه های گل یخ مثل نقاشی بچه ها، یکدیگر را خط خطی می کردند .  به نک درخت ها هنوز چند تایی خرمالو بود ."

ساعت سه پی ام است .. گشنه ام . خب معلوم است آدمی که تا لنگ ظهر بخوابد  ناهار را هم فراموش می کند .. شامش را هم .. دست چپ و راستش را حتی ... بخواهم غذا بخورم دیر می شود .. همینطور که لباس می پوشم  یک تیکه کیک می گذارم دهنم .. کاش چای هم درست کنم  .. نه دیر می شود . می آیم لنز بگذارم یادم می آید سمت راستی گوشه اش پاره شده .. این سری که رفتم مزرعه یادم باشد بروم پیش دکترم و یکی دیگر سفارش بدهم ... خوش و خرم از بله ها می آیم پایین .. یک سری کاغذ آشنا از دور چشمک می زنند .. جلو تر که می آیم می بینم حدسم درست بود فیش تلفن است . فوری  کارکرد شبکه هوشمند را نگاه می کنم .. به به  مبلغ بسسسسسسسیار ناچیز می باشد .. سلام  .خوبین شما ؟؟؟ ...  می گذارمش داخل کیفم . انگار نه انگار . خیال کرده می تواند روزم را خراب کند .. فکر نکرده  دیگر بهش عادت کرده ام .. کور خوانده .. می روم خوش گذرانی و هیچ توجهی  هم بهش ندارم .. فیش  پررو ..


+نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت0:16توسط فرناز | |


به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترک 612 ب برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آن ها عاشق عدد و رقم اند ، وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان نمی پرسند "آهنگ صداش چه طور است ؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد ؟ پروانه جمع می کند یا نه ؟" - می پرسند :" چند سالش است ؟ وزنش چه قدر است ؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟" و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند .

شازده کوجولو

اثر آنتوان دو سن تگزوپه ری

برگردان احمد شاملو


+نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت0:9توسط فرناز | |

- چرا می خواین پاشین .. من امسال اجاره رو زیاد نمی کنم .. بمونین

- نه آخه یه سری مشکلات داریم

- چه مشکلاتی

- مثل کوجیک بودن خونه .. نداشتن آسانسور و ..

- ای بابا شما که جوونین

- بله درسته و لی مشکل اینجاست که مامان من ناراحتی کمر داه و خوب نیست براش چهار طبقه رو بیاد بالا ..

-خوب آروم آروم بیاد

- نه دیگه کار از این حرفها گذشته

- آخی چرا مامانت ناراحتی کمر داره ؟ تو مزرعه کار می کرده ؟؟

اوووووه

- نه بابا ..

- گفتم شاید وقتی داشته تو مزرعه برنج می کاشته خم شدن به کمرش فشار آورده ....

اوووه ...

* جان ؟؟؟ مزرعه ؟؟  اولش تعجب کردم خواستم اول بگویم که اصلا" بهتون نمی آد آدم تحصیلکرده ای نیستین   و به مادر من حتما" میاد  سی سال با مدرک لیسانسش که مال دوره انقلاب هم نیست  در مزرعه برنج می کاشته ..  (که اگر این کار رو هم می کرد از این لحاظ صد سر و گردن بالا تر از شما بود )چیزی نگفتم .. ناراحت هم نشدم و الان نزدیک به نیم ساعت است که خنده هایم  تمام نمی شوند .. مزرعه ؟؟؟؟ واقعا" لذت می برم از سر و کله زدن با این مدل آدمها و مخصوصا" تفسیرهاشون ....

 حتما" به عنوان سوژه سال ثبتش می کنم ...

مزرعه ؟؟؟؟ 


+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت1:4توسط فرناز | |

من از همان اول هم می دانستم خیاط خوبی نخواهم شد .. این را همان موقع که مامان دیگر کارهای  دوخت و دوز را از سر تنبلی  و یا بهتر بی استعدادی ام  به گردن نگرفت فهمیده بودم ..

از صبح نشسته ام پای دوختن دگمه های این مانتو ... دگمه ها را یک دور می دوزم و خیلی مطمئن از اینکه کارش تمام شده است می آیم بپوشم که تست اش کنم می بینم یا کج و معوج دوخته ام شان و یا فاصله هایش  رعایت نشده ... این می شود که دوباره همه را می شکافم و از نو شروع می کنم به دوختن .. و در نهایت لعنت و نفرین است که نثار این بی استعدادی ام می شود ... اما این باعث نمی شود  خوشحال نباشم از اینکه دیروز امتحاناتم تمام شد .. برعکس کبکم کلی هم خروس می خواند ... حالا می توانم روزی کلی لاست ببینم .. کتاب بخوانم .. آشپزی کنم .و یا توی صف نان بایستم حتی ...

+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت13:31توسط فرناز | |

  

دستانم

پر از قاصدک بود

 و آسمان ،

صاف

صاف صاف

 رویای باغ پر بود از شکوفه های گیلاس

 و شاخه های سبز.

قاصدکها که مردند

آسمان تیره شد.

و رویای  باغ

دلش پژمرد.

نگاهش به دستهای من بود

و قاصدکهایی که دیگر نبودند.

  باور نمی کرد

شکوفه های گیلاس را من نفرین نکرده بودم

من فقط خوابم برده بود

زیر آسمان صاف

روی شاخه های سبز ...


+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت19:17توسط فرناز | |

شاید این یک اتفاق خوب باشد...

کسی چه می داند !

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت22:54توسط فرناز | |

  نشد که نشد ، اصلا" خاک این وبلاگ دامنگیرم کرده و قرار نیست رهایم کند انگار. هر چقدر هم با خودم کلنجار رفتم و خواستم گولم بزنم  که اینجا دیگر جای تو نیست نشد ... حتی یک وبلاگ جدید در حد تیم ملی ، که بعضی از دوستان هم از وجودش باخبرند نتوانست کار ساز شود ... هر چقدر قالبش را گولی منگولی کردم آهنگ لایت دلخواهم را رویش گذاشتم باز هم نشد .. به دو پست بیشتر نکشید .. دیگر لال شد ... اما اینجا انگار زبانم دراز است .. از لالی خبری نیست .. هر چیز دلم بخواهد می گویم .. به هر کس ، به هر چیز ... این زبان دراز باعث شد بفهمم اینجا تعریف دارم ... 

آن موقع که تصمیم به بستن اینجا گرفتم دوست داشتم چند نفر اینجا را نخوانند. هنوز هم دوست دارم.. اما نمی شود کاریش کرد . دوست دارم نه من از حال آنها باخبر باشم و نه آنها  از حال من .. فقط بی خبری ست که راضی ام می کند. بعضی چیزها که یک زمانی برایم با ارزش بودند حالا حوصله ام را سر می برند .. چرایش را باید گذاشت به حساب این که خیلی چیزها تغییر کرده ..   اما باید یادم باشد به داشتن زبان دراز بیشتر فکر کنم ..  چیز خوبی ست . خیلی وقتها جواب می دهد. خیلی وقتها نباید به فکر ناراحت شدن دیگران بود وقتی به فکر نارا حتی ات نیستند . وقتی پشت حرفهایشان ، جز منافع شخصی چیز دیگری نیست .. انقدر از آدمهایی که که به فکر خودشان هستند و تظاهر به اینکه به فکرات هستند نمی کنند خوشم می آید. فقط زرنگ اند و با اینکه ممکن است به تو ضرر هم برسانند اما  همین که  تظاهر نمی کنند تکلیف ات مشخص است  . . نامردی  اما حسابش جداست .

بگذریم..  به هر حال برگشته ام . 

            

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت2:5توسط فرناز | |

 وبلاگ جان!  روزهای خوب من هنوز اینجا نفس می کشند . روزهای ناب من ..  فکر نمی کردم دل کندن، سخت باشد. نه  تو از جنس سنگ بودی و  نه من که خو نگرفته باشم ...اما دیگر  قلمی نیست که بتواند مثل قبل  به تو جان ببخشد...می دانم که تو روح می خواهی و من با اینکه گفته اند روح بخش ام ، دستانم تهی ست  ز روح بخشیدن .

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم


 سیمین بر نازنین ، تو هم من را ببخش که رفیق نیمه راه می شوم و اینجا تنهایت  می گذارم ..  ببخش اگر خاطرت آزرده شد  اگر گاه تندی کردم اگر حرفهایم تو را رنجاند .. این وبلاگ ازمنی جان می گرفت که سر تا پا  تو بود حالا که می خواهی ره  غیر گزینی دیگر جانی برای نوشته شدن ندارد . فقط اما ای مهربان من ،  مراقب روزهای خوب من باش ......

  نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

 **************

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت1:37توسط فرناز | |

حرفهایم تمامی ندارد. می نشینم یک گوشه و فقط به دیوار زل می زنم. فکرم انگار از کار افتاده است.هر آن منتظر یک معجزه ام . یک حادثه که با تمام پیش بینی هایم مغایرت داشته باشد . حادثه ای که خلاصم کند از این درگیری های فکری .راحت نفس بکشم . مثل قبل . که بهانه های کوچک زیادی برای خوشبختی ام داشتم . خوشبختی های کوچک نفس آدم را باز می کند . .  یادم هست نوشته بودم برایت : به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم .. کنار سفره نان و پنیر و چای تو را .. و تو چه زود همه چیز از یادت می رود . و من چه زود  کنار این  بی تفاوتی  به خواب می روم .  

پنجره تا نصفه باز است ..  بوی خاک نمناک می آید . نفس هایم را عمیق می کشم مبادا ثانیه ای  این عطر را از دست بدهم.یاد غروب های خیلی  پیش می افتم. دم غروب که مامان به گلهای توی حیاط آب می داد .. دقیقا" همین بو می آمد . توی حیاط بازی می کنم ... مامان که می رسد به گلهای شمعدونی روی ایوون ‌/ در حیاط باز می شود و من می دوم سمت بابا و  مثل همیشه  می گویم  چی خریدی؟ و بابا مثل همیشه می گوید : سلامتو خوردی مگه؟

 صدای مرضیه از توی ماشین  بابا می آید که می خواند:

نیمه شبان تنها.. در دل این صحرا.. گم شده ی خود را می جویم

من که هم آوازم.. با سخن سازم .. راز جدایی را می گویم

.

.

 صدای آهنگ که قطع می شود  مامان به برگهای درخت مو رسیده است . کمی بعدش بابا می گوید عجب هندونه ای خریدم .  دست و پای خاکی ام را به هوای هندونه شیرین می شویم . مامان همه گلها را آب داده و حسابی بوی خاک بلند شده و من کنار بوی خاک و هندوانه چقدر خوشبخت هستم ... 

 

+نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت21:41توسط فرناز | |

بوی کبریت

بوی شمع

بوی کاغذ رنگی

با اینا بیست و پنجمین بیست و پنجم رو سر می کنم .

 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت0:13توسط فرناز | |